تبليغاتX
هردم ازين باغ بري مي رسد


هردم ازين باغ بري مي رسد

برطرف گشتن شک یعنی مرگ وجود شک است عشق می آفریند و عشق است که بازی وجود را در بر میگیرد

سیاره ی انتقام

سیاره ی انتقام سیاره ای خالی از همه چیز!

اینجا فقط یه خوبی داره اونم اینه که تو این سیاره خیلی راحت میشه گلهای مصنوعی پرورش داد...

وقتی گل هایی که میتونستن در بهشت شازده باشن نمک خوردن و نمکدان رو شکستن... و به جهنم ها رفتن و به دسته ی علف های هرزه پیوستن و نجس شدند... طوری که شازده حتی تصور بازگشت اونها رو به سیارش غیرممکن میدونست... حالا در عوض باید زندگی رو عوض کرد.

اگه گل های واقعی خود از بهشت فرارین گل های مصنوعی انقدر در زندگی سختی کشیده اند که در تمام عمر و در تمام رویاهاشون خواب شازده ها رو می بینند پس شازده باید جایی میرفت که قدرش رو میدونستند و اونو به بازی نمیگرفتن...

یادش بخیر شازده از این سیاره متنفر بود اما حالا خودش و با بال ها خودش اومده به این سیاره ی جلف!

روی این سیاره یه راهنما از دوستان شازده که خودش سالهاست توی این سیارست و تجربه ی زیادی در زندگی توی سیاره رو داره زندگی میکنه!

اون راهنمای شازدست همیشه راهنمای شازده بود اما شازده ی مغرور فکر میکرد راه خودش درسته فکر میکرد میشه مثه قصه ها گل ها واسه شازده ها حماسه ها بسازن... اما حالا که دیگه شازده سرش به سنگ خورده حسابی و فهمیده که صاحب سیاره درست میگفت با گل مصنوعی باش و شازده بمون.

شازده از دوستش پرسید چرا باید انتقام گرفت وقتی میشه آدم با زندگی خودش خوش بمونه!

-جواب داد:"خب معلومه شازده جون چون اگه حداقل یه بار انتقام روتجربه نکنی ضعیف میمونی! تا ابد یک شکست خورده میمونی اما اگر انتقام بگیری اونوخت زندگی بازم برات میشه یه بهشت... اونوقته که باز غرور قدیمی مخصوصه خودت رو بدست میاری دیگه انقدر سرت شلوغ میشه که شکست کوچک قبلی رو فراموش میکنی و به این فکر میکنی که ازلحظه ی حال نهایت استفاده رو ببری...

شازده فکر میکنم دیگه بزرگ شدی دیگه بچه نیستی مثه قبل !"

شازده با خودش فکر کردو گفت: "اینجا اونقدرام بد نیست که من فکرش رو میکردم..."

اما باز هم شازده توی اون سیاره نموند! رفت... اما آیا برمیگرده تا انتقام رو تجربه کنه؟؟؟

و یا شاید هنوز از این سیاره متنفر باقی بمونه...

از همه مهمتر آیا شازده هنوز صداقت قدیمی خودش رو داره که اگه برگرده اینو واسه منو شما تعریف کنه؟

 

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سیاره ی سرنوشت

صاحب سیاره:

نام:فریاد

نام خانوادگی:پوچ

شازده فریادپوچ رو میشناخت آخه ناسلامتی اون دوست شازده بود!

به محض فرود شازده آقای فریاد پوچ به استقبال شازده اومد در همون حال یکدفعه چشمون شازده به دو گل پرپر شده افتاد شازده اون گل ها رو میشناخت...

شازده فریاد زد چی شده؟؟؟ ایجا چه خبره؟گلهای پرپر شده دیگه نای صحبت نداشتن اما لبخندی بر لب داشتند به نشانه ی پیروزی!

آقای فریاد شازده رو کشوند اونطرف تر تا گلها حرفاشو نشنوند و گفت: این علف های هرزه رو میشناسی؟

-معلومه که میشناسم... اون یه روزی گل من بود.

-گل تو؟ پس اینجا تو سیاره ی من اومدن چیکار؟

-نمیدونم ... من تو سیارم هوای گلم و داشتم اما تو اونا رو پرپر میکنی... خیلی عجیبه!

-گل واسه پرپر کردنه دیگه!!! اگه بدونی چه لذتی داره... تو دوست نداری گلها رو پرپر کنی؟پس اصلا واسه چی تو گلدونت گل نگه میداشتی؟

-من دوست داشتم اونارو بو بکشم توی چشماشون نگاه کنم و ضربان قلبم و با دم و بازدم اونا تنظیم کنم!

-فریاد که از فرط یا شایدم فرت خنده داشت خفه میشد گفت:آخه احمق!گل رو که تماشا نمیکنن... گل واسه پرپر شدنه مگه نمیبینی اونا هم خودشونو واسه اینکار آماده کردن مگه نمیبینی تیغ دارن؟؟؟

-آره گل ها تیغ دارن اما اون ۴تا تیغ کوچولو واسه اینه که از خودشون دفاع کنن...

-مطمین باش اگه تیغ گل ها قدرت دستای تو رو داشت یک لحظه هم امونت نمیدادن!!!

شازده با خودش فکر میکرد که چگونه امکان داره یک گل از سیاره یه رویایی اون بره با پای خودش به جهنم آقای فریاد پوچ!اما دیگه براش مهم نبود... شازده ی ما دیگه هیچوقت هیچ گلی رو رو سیارش راه نمیده تا سیارش تمیز بمونه!

فریاد میگفت:شازده تو صدا نداری گل ها فقط تاپ تاپ له شدن گلبرگ رو میفهمن نه صدای قلب تو رو

 

شازده گل ها رو دید که هنوز میخندیدن اما این خنده از روی عجز بود (خنده های واقعی و دروغین خیلی با هم فرق دارن هر کسی اونو میفهمه چه برسه به شازده که خودش استاد خندست...) گلها از خداشون بود که تنها برای یکبار دیگه فقط یکبار دیگه شازده بیاد و اونارو با خودش ببره به سیاره یه خودش اما شازده که دیگه از بوی اون گل هم متنفر بود خیلی زود اونها رو تنها گذاشت و رفت

-

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سیاره یه شرمساری...

شازده به سیاره یی رسید بزرگ وزیبا.باعظمت.خیلی دنبال صاحب اون سیاره گشت تا بالاخره پسرکی زیبا رو دید

شازده گفت:"تو کیستی؟چقدر قشنگی... اما فکر نکن میتونی با زیباییت منو وادار کنی تا مجبور باشم

شب و روز بشینم و تماشات کنم!

پسرک کلی جا خورد و گفت:"ها؟!" کلی خجالت کشید

نگاهش و پایین انداخت و گفت:"س س س سلام"

-"چیه؟چی شده؟"

-"من هیچی نیستم چرا از من تعرف میکنی؟؟؟ ازت می ترسم!!"

-"تو از چی میترسی تو که چیزی کم نداری؟"

-"چرا من نیازمندم."

-"نیاز به چه؟"

-"نمیدونم ولی یه چی تو زندگیم کم دارم"

بعد پسرک دستاشو رو به آسمون بلند کرد و یکدفعه لبخند رضایتی هر چند کوتاه روی لبانش نقش بست.

شازده پرسید:"چی رو پرستش میکنی؟"

-"تنها کسی رو که لایقه بی نیازی و غروره!"

-"اون کیه؟؟؟"

زیبارو در حالی که هواسش به آسمونا بود و زیرپاش داشت گلی بنفش رو لگدمال میکرد...جواب داد:"یکی"!

شازده از سیاره ی بزرگه اون پرید و پیش خودش گفت:"کسی که غروری نداره ونیازی داره وحتی کسی رو پرستش میکنه تا به کمک اون نیازش رو برآورده کنه هیچ وقت نمیتونه آدمه جالبی باشه..."

کسی که نیازش رو در دارایی دیگری ببینه هیچوقت از زندگیه خودش لذت نمیبره و برعکس کسی که خواسته هاش رو در دارایی هاش جستجو کنه سعادتمند ابدیه...

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to hama3.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20