| صاحب سیاره:
نام:فریاد
نام خانوادگی:پوچ
شازده فریادپوچ رو میشناخت آخه ناسلامتی اون دوست شازده بود!
به محض فرود شازده آقای فریاد پوچ به استقبال شازده اومد در همون حال یکدفعه چشمون شازده به دو گل پرپر شده افتاد شازده اون گل ها رو میشناخت...
شازده فریاد زد چی شده؟؟؟ ایجا چه خبره؟گلهای پرپر شده دیگه نای صحبت نداشتن اما لبخندی بر لب داشتند به نشانه ی پیروزی!
آقای فریاد شازده رو کشوند اونطرف تر تا گلها حرفاشو نشنوند و گفت: این علف های هرزه رو میشناسی؟
-معلومه که میشناسم... اون یه روزی گل من بود.
-گل تو؟ پس اینجا تو سیاره ی من اومدن چیکار؟
-نمیدونم ... من تو سیارم هوای گلم و داشتم اما تو اونا رو پرپر میکنی... خیلی عجیبه!
-گل واسه پرپر کردنه دیگه!!! اگه بدونی چه لذتی داره... تو دوست نداری گلها رو پرپر کنی؟پس اصلا واسه چی تو گلدونت گل نگه میداشتی؟
-من دوست داشتم اونارو بو بکشم توی چشماشون نگاه کنم و ضربان قلبم و با دم و بازدم اونا تنظیم کنم!
-فریاد که از فرط یا شایدم فرت خنده داشت خفه میشد گفت:آخه احمق!گل رو که تماشا نمیکنن... گل واسه پرپر شدنه مگه نمیبینی اونا هم خودشونو واسه اینکار آماده کردن مگه نمیبینی تیغ دارن؟؟؟
-آره گل ها تیغ دارن اما اون ۴تا تیغ کوچولو واسه اینه که از خودشون دفاع کنن...
-مطمین باش اگه تیغ گل ها قدرت دستای تو رو داشت یک لحظه هم امونت نمیدادن!!!
شازده با خودش فکر میکرد که چگونه امکان داره یک گل از سیاره یه رویایی اون بره با پای خودش به جهنم آقای فریاد پوچ!اما دیگه براش مهم نبود... شازده ی ما دیگه هیچوقت هیچ گلی رو رو سیارش راه نمیده تا سیارش تمیز بمونه!
فریاد میگفت:شازده تو صدا نداری گل ها فقط تاپ تاپ له شدن گلبرگ رو میفهمن نه صدای قلب تو رو
شازده گل ها رو دید که هنوز میخندیدن اما این خنده از روی عجز بود (خنده های واقعی و دروغین خیلی با هم فرق دارن هر کسی اونو میفهمه چه برسه به شازده که خودش استاد خندست...) گلها از خداشون بود که تنها برای یکبار دیگه فقط یکبار دیگه شازده بیاد و اونارو با خودش ببره به سیاره یه خودش اما شازده که دیگه از بوی اون گل هم متنفر بود خیلی زود اونها رو تنها گذاشت و رفت
-
|