تبليغاتX
هردم ازين باغ بري مي رسد


هردم ازين باغ بري مي رسد

برطرف گشتن شک یعنی مرگ وجود شک است عشق می آفریند و عشق است که بازی وجود را در بر میگیرد

سیاره ی استراحت

شازده نیست رفته به یه سیاره ی دور دست میخاد تو اون سیاره یه کم از دست شیاطین آسایش داشته باشه

چند تا از دوستاشم با خودش برده

برمیگرده یا نه معلوم نیست اگرم برگرده به این زودیا پیشتون نمیاد

خداحافظ

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سیاره ی رها سیاره یی که پاسخ چرا هام رو توش پیدا کردم...

آخی خیالم راحت شد...

یاس رو وادار کردم که توی دهنم بزنه...

خیلی کار بزرگیه...

آخه یاس به جد یا در ظاهر شازده رو دوست داشت

دیگه اینطور نیست نفرت رو جایگزین کردم

مثه اینکه آزاد شدم مثه قبل...

الان که رسیدم به یه سیاره یی قدیمی همه چی رو فهمیدم

یاس حقیقتا مثه گلهای دیگه بود؟ آره گل بود اما نه اونقدرا شبیه به دیگران... درسته حرفاش و طرز فکرش گلگونه بود اما میفهمید...

پس چرا درک نکرد...؟

جوابشو فهمیدم... توی سیاره یه رهایی یه آینه بود تمام قد که خودم توش دیدم ... و جواب رو گرفتم که چرا گلها بدنبال شازده میان دوان دوان اما با شازده نمیمونن ... فهمیدم شازده با حیوونا چه فرقی داره...

شازده رهاست به قول خود یاس به هیچ چیز نیازی نداره اما گل حفاظ میخواد گل میخاد خانه یی باشه که توش در امان باشه... یه حیوون به گل ها احتیاج داره واسه همین واسش قفس میسازه و این واسه هردوشون خوبه حیوونه گلش رو داره و گل امنیت رو میبینه!

حالا درسته که شازده اون قفس رو نمیسازه تا گل ببینه اما شازده اگه عاشق گلی بشه با قفس ازش محافظت نمیکنه که آزادیه گل رو بگیره شازده به وقتش جونشو واسه گل میده اما این که معلوم نمیشه... میفهمید چی میگم... شازده تعریفی از عشق داشت که به جز خودش فعلا فقط یاس میدونه که این نشون دهنده ی ارزش یاسه...

حالا برگردیم سر اصل مطلب آره داشتم میگفتم که رهایی شازده اینجا به ضررش تموم میشه اما واسش مهم نیست رهایی یکی از ستون های شخصیتیه شازدست...  من به هیچ چیز نیاز ندارم جز خودم.

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

گل یاس

شازده که خسته شده الان سالهاست که داره بدون انگیزه بین چند تا سیاره سفر میکنه

یه روز که شازده خیلی داغون و خسته و از همه مهمتر گشنه بود و داشت بی هدف اینور و اونور میرفت

رسید به یه سیاره ی قدیمی

گل یاس...

یاس سیاره ای بود که توی این سیاره گل یاسی زندگی میکرد که از دوستان قدیمی شازده بود

بلافاصله شازده یاد خاطرات تلخ گذشته افتاد

روزی روزگاری شازده تک و تنها کنار سیارش نشسته بود... که یکدفعه گل یاس از راه رسید اومد و روی سیاره یه شازده لونه کرد... شازده گل رو خیلی دوست داشت قدر اونو میدونست آخه شازده گل های زیادی دیده بود ولی گل یاس گلی بود که خودش سیاره ی شازدرو انتخاب کرده بود برای روییدن و بزرگ شدن و رفتن به سمت آسمان واسه همینم این گل واسه شازده خیلی ارزش داشت...

اما بعد از چند سال زندگی روی سیاره ی شازده گل یاس احساس کرد که شازده خیلی ساده و آرومه! گل یاس مثله تموم گل های دیگه! حیووونای وحشی رو بیشتر از شازده دوست میداشت واسه همینم پیش خودش گفت من باید هر چه زودتر برم... واسه اینکه دل شازده نشکنه گل یاس سیاره ی شازده رو بهونه کرد و گفت شازده تو سیارت خیلی تمیزه واسه اینکه گرد و خاک نگیره من بهتره دیگه اینجا نباشم! 

شازده کوچولوی اون زمان حالا واسه خودش شاهزاده ای شده... اومده رویه سیاره ی یاس...

یاس تا شازده رو دید خیلی زود سعی کرد خودشو توی دل شازده جا کنه اما دیگه این شازده اون شازده با سیاره ای کوچیک و رویایی نیست این شازده واسه خودش یه گلستون ساخته پر از گل های سرخ و سفید دیگه جایی واسه یاس نمونده... شازده سیاره یاس رو ترک کرده و رفته و 

یه حماسه ی بزرگ جای خودش رو به یه ماجرای معمولی داد

ماجرای گل ها و سیاره ها...

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دخترک کبریت فروش

یه سیاره کوچک که در نظر اول آدم حدس میزد صاحب این سیاره ی نقلی باید یه آدمی باشه با طمع کم و دلی به وسعت کهکشون همونطور که شازده داشت رویه این سیاره قدم میزد و دنبال صاحب این سیاره میگشت یه دفعه یه دخترک کوچولو رو دید که یه گوشه ی این سیاره نشسته...

شازده خیلی دوست داشت پیش اون بره اما عظمت سکوت دخترک مانع میشد شازده دو قدم جلو میرفت و یک قدم پس میکشید تا بالاخره به هر ترتیبی بود خودشو به دخترک رسوند و گفت:

-سلام

-سلام

-سیاره ی قشنگی داری ها

دخترک نگاهی به شازده انداخت و توی دلش گفت این یارو حتما عقلشو از دست داده

شازده که صدای دله آدما رو می شنید جوابشو داد و گفت: واسه ی چی اینطوری فکر میکنی؟؟کسی که همچین سیاره ی رویایی داره دیگه هیچی تو دنیا کم نداره... تو واسه ی چی یه گوشه نشستی پاشو و خوشحالی کن که خوشبختی که تو داری رو من کمتر جایی دیدم

دخترک: چی میگی تو... من هیچی از این دنیا ندارم به جز این خراب شده تازه من کلی عمر کردم دیگه دارم پیر میشم!

شازده: چه ربطی داره؟ تو چیزی لازم نداری واسه رسیدن به اون عمر بیشتری بخوای تو توی بهشتی...

دخترک: نه من ندارم... من یه سیاره ی بزرگ میخام تا ازاون بالا بقیه آدم ها رو نگاه کنم و به خودم افتخار کنم

شازده: تو همین الانم باید به خودت افتخار کنی سیارت رویاییه...

دخترک: اما خیلی کوچیکه فکر میکنی مردم باور میکنن که من با این سیاره ی فسقلی خوشبختم

شازده: این که مردم باور کنن یا نه مهمه یا اینکه تو خودت واسه خودت بهشت رو تجربه کنی؟

اما فایده نداشت دخترک کبریت فروش که به نظر شازده باید خوشبخت ترین دختر کهکشون میبود توی دلش بیماری های داشت که اونو توی جهنمش نگه میداشت... اون ارزش داشته هاش و چیز های که میتونست داشته باشه رو ندونست و با کسایی گشته بود که از جنس خودش نبودن واسه همین دیگه نابود شده بود...

شازده که دیگه تحمل نداشت از اون سیاره هم رفت... شازده دیگه زیادی غمگین شده... خیلی وقته که دوباره نخندیده باید فکری واسه خودش بکنه...

 

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to hama3.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20