| یه سیاره کوچک که در نظر اول آدم حدس میزد صاحب این سیاره ی نقلی باید یه آدمی باشه با طمع کم و دلی به وسعت کهکشون همونطور که شازده داشت رویه این سیاره قدم میزد و دنبال صاحب این سیاره میگشت یه دفعه یه دخترک کوچولو رو دید که یه گوشه ی این سیاره نشسته...
شازده خیلی دوست داشت پیش اون بره اما عظمت سکوت دخترک مانع میشد شازده دو قدم جلو میرفت و یک قدم پس میکشید تا بالاخره به هر ترتیبی بود خودشو به دخترک رسوند و گفت:
-سلام
-سلام
-سیاره ی قشنگی داری ها
دخترک نگاهی به شازده انداخت و توی دلش گفت این یارو حتما عقلشو از دست داده
شازده که صدای دله آدما رو می شنید جوابشو داد و گفت: واسه ی چی اینطوری فکر میکنی؟؟کسی که همچین سیاره ی رویایی داره دیگه هیچی تو دنیا کم نداره... تو واسه ی چی یه گوشه نشستی پاشو و خوشحالی کن که خوشبختی که تو داری رو من کمتر جایی دیدم
دخترک: چی میگی تو... من هیچی از این دنیا ندارم به جز این خراب شده تازه من کلی عمر کردم دیگه دارم پیر میشم!
شازده: چه ربطی داره؟ تو چیزی لازم نداری واسه رسیدن به اون عمر بیشتری بخوای تو توی بهشتی...
دخترک: نه من ندارم... من یه سیاره ی بزرگ میخام تا ازاون بالا بقیه آدم ها رو نگاه کنم و به خودم افتخار کنم
شازده: تو همین الانم باید به خودت افتخار کنی سیارت رویاییه...
دخترک: اما خیلی کوچیکه فکر میکنی مردم باور میکنن که من با این سیاره ی فسقلی خوشبختم
شازده: این که مردم باور کنن یا نه مهمه یا اینکه تو خودت واسه خودت بهشت رو تجربه کنی؟
اما فایده نداشت دخترک کبریت فروش که به نظر شازده باید خوشبخت ترین دختر کهکشون میبود توی دلش بیماری های داشت که اونو توی جهنمش نگه میداشت... اون ارزش داشته هاش و چیز های که میتونست داشته باشه رو ندونست و با کسایی گشته بود که از جنس خودش نبودن واسه همین دیگه نابود شده بود...
شازده که دیگه تحمل نداشت از اون سیاره هم رفت... شازده دیگه زیادی غمگین شده... خیلی وقته که دوباره نخندیده باید فکری واسه خودش بکنه...
|