تبليغاتX
هردم ازين باغ بري مي رسد


هردم ازين باغ بري مي رسد

برطرف گشتن شک یعنی مرگ وجود شک است عشق می آفریند و عشق است که بازی وجود را در بر میگیرد

اشتباه اشتباه است

خدایی بود

آدمی خلق کرد

برای آدمش حوایی که مظهر زیبایی مظهر عطوفت و وجودی برای عاشق شدنش بود خلق کرد

و اما آدم را نهی کرد از خوردن سیب

تنها به یک شرط آدم به سیب سرخ می رسید

و آن هم به شرطی بود که آدم و حوا هر دو از دو سمت به سیب سرخ بوسه زنند

آدم حوا را دوست میداشت

و آدم تمام دنیای حوا بود

تقاضای آدم فقط یک بوسه بر سیب سرخ بود

آدم ذاتا کنجکاو بود

و اما باز شرطی دیگر

حوا به آدم قدرتمند باهوش و زیرک شرط کرد که اگر بوسه بر سیب میخواهد

بایستی به خدا برسد از خدا فراتر رود و خدایی کند

و چه سخت شرطی

این وجود کوچک تشنه

آیا گناه نیست

اما آدمه مغرور قبول کرد

کنجکاوی این غریزه یه کشنده اش را با مدیریتی که داشت کنار گذاشت

و رفت تا به خدا بلکه بالاتر برسد و خدایی کند

میلیون بیلیون سال گذشت و آدم به هدف رسید

خدا شد و خدایی کرد

نزد حوا رفت تا به عهد خویش وفا کنند

اما حوا که قدرت و ذوق و اشتیاق آدم را بدید طمع کرد

و به خیال خویش برای عاشق تر کردن آدم شرطی دیگر گذاشت و آن شرط این بود که آدم باید یک روز دیگر صبر کند تا حوا شاید فردا هوس بوسه برسیب کند

آدم در اوج قدرت احساس ضعف کرد

احساس کرد که چه وحشتناک است که آدمی محتاج تایید حوایی باشد

در همین هنگام هوا ظاهر شد

آدم و خیانت

نه هرگز

اما سیب

سیب سرخ

میلیون بیلیون سال تلاش

و از همه غمناکتر طمعکاری حوا

اشکالی ندارد

هوا هم بوسه اش بمانند بوسه ی حواست تنها دو جای خالی دارد

یکی عشق و دیگری وفاداری تا دنیا دنیاست

یک شب که هزار شب نمی شود

از طرفی عشوه های هوا و از طرفی طمع حوا

بوسه آدم بر سیب به همراه هوا

ای کاش حوا قدر این بوسه میدانست و با طمع خویش دنیای خود و آدم را تباه نمیساخت

بوسه با هوا همان

سقوط از بهشت همان

این تنها آدم نبود که بر زمین آمد بلکه حوای طمعکار نیز از بهشت خارج گشت

هر چه برسر آدم آمد از حوا بود

کنون زمان آن است که آدم آدم شود

آدمی که کارش گیر هیچ حوا یی نیست

 

 

 

ای کاش حوا قدر آدم را میدانست و اورا تنها نمی گذاشت و طمع نمیکرد

عشق آدم را جوابی درخور میداد 

ای کاش آدمه خسته به دست حوا از دستان هوا رها میشد

آدم خدا میشد و حوا را میپرستید

 

درود بر این آدم

این بزرگ مرد لایق آدمیت

و اما الان میلیون بیلیون سال است که آدم و حوایش با هم بر سیب های سرخ اما سیب سرخ زمینی یا همان سیب زمینی خودمان بوسه میزنند و حتی تقدیر نتوانست بر عشق فایق آید

و در نهایت یک کلمه است که پیروز نهاییست

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

گردونه ی زندگی

همیشه از پژمردن گل گفتند
همیشه از رفتن گل گفتند
همیشه شازده رو نادیده گرفتند
وقتی گلی داره پژمرده میشه دله صاحبش کباب میشه
چون که میدونه با رفتنه گل تنها میشه
اما باورت میشه
بدتر از این بد هم میشه
شازده اگه بدونه که عمرش زودتر از گل تموم میشه
دنیاش تیره و تار میشه
دنیا براش سیاه میشه
چون که میدونه که با رفتنش هم اون و هم گل تنها میشه
چو میدونه دیگه حتی یاد و خاطره ی گل هم با رفتنش تباه میشه
چون میدونه حتی غم دوریه گل براش حرام میشه

یه گردونست زندگی
آدما گوی توی گردونه
گردونه میچرخه یه گوی بالا میره
اون یکی از اوج به زیر میاد
گویی که اجلش سر رسیده و باید بره
تلپ دریچه ای وا میشه و گوی در چشم به هم زدنی از گردونه جدا میشه
یه گوی بیرون میوفته و با کلی دست و پا زدن دوباره قاطیه باقیه بچه هامیشه
گوی کافر اول دست و پاش جدا میشه و راهیه راه فنا میشه

"اما گویند راه فنای این گوی کافر راهیست مارپیچ"

دست و پاش قطع میشه تا نتونه حتی برای حفظ جونش آویزونه نرده ها بشه

"راه مارپیچ راهیست طولانی"

گوی قلطان قلطان از گردونه جدا میشه

چه قشنگه گردونه
ای کاش گوی بازم اون پایینترین تفاله ی گویچه ها بشه
بعد تلاش کنه و بیاد بالا خدا بشه
زمین بخوره و فنا بشه
پا بشه اما به درد دچار بشه
بگذره روزگارشو دوباره باز خدا بشه

اما ای آه که دیگه مقصد روشنه

مقصد قبرستان گوی ها بی تحرکه

هاه
یک استثنا

گوی ما میخاد دیگه گردونه رو نبینه و سریعتر فنا بشه
عذاب برزخ
عذاب برزخ
جهنم شیرینتره از عذاب برزخ
دست و پا نداره فوت میکنه تا سریعتر رها بشه

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

قاصدک یا فرشته مسیله این است

امروز شازده ساعتی با خودش فکر می کرد میپرسی چه فکری

شازده از سختی ها و تلافاتی که برای حس آزادی حس غرور باید داد واسه ی خودش شعر میگفت

"خيلي سخته كه گلي داشته باشي و باجبار اونو با دستاي خودت پرپرش كني

 

خيلي سخته قاصدكي آروم بياد و سرش رو روي شونه هات بزاره تا آروم بگيره و بهت آرامش بده اما تو با يه فوت قاصدك رو بدست باد بسپاري كه نمي دوني آيا اين باد وحشي قاصدكت رو به كجاها كه ميتونه ببره

 

خيلي سخته قاصدک دوست داشته باشه برای تو بمونه تا آرزوهات رو یکی یکی برآورده کنه اما اون رو رها كني و واسش

هاه آرزوي بهترين ها كني"

بعد از این شک ها بسراغش اومد

"قاصدک گوید بویی ندارد

قاصدک گوید رنگی ندارد

گل ها در رقابتند در رنگ و بوی

شازده گوید ای آه که قاصدک تنها دل پرشوری ندارد"

اگر این رنگ رنگ بی رنگیست

اگر این بوی بوی بی بوییست

رنگه بی رنگی بوی بی بویی برای شازده دل نواز ترینند

آیا همچنان قاصدک باور ندارد

اما دل بدون شور و شر است که شازده را میآزارد

شازده آدمه

میترسه

شازده به چه زبونی باید فریاد کند که آی ای فلک نمیخاهم مرا برای غیر من بخواهند

کیست که به گل آب دهد پیش از آنکه از گل امضا بگیرد که تو باید تا ابد برای من بوی خوش در هوا پراکنی و لاغیر

کیست که شاهنشاهی را اثبات کند که شاه را برای خوده شاه رعیت است بدون آنکه هیچ قولنامه ای گیرد که برای همیشه رعیتی بالاجبار باشد تحت حمایت شاه که شاه باید تا سر حد جان پشتیبان و محافظ اش باشد

این ریسکیست بزرگ برای یک مرد اصیل لایق شاهی

پس صبر میباید بیش از این

حتی بیش از این که در تصوره قاصدک و شازده گنجد

صبر میباید تا رعیت پیروز خود خودش را نمایان سازد

زینهار از این اضطراب

زینهار از این شتاب

زینهار از هر چه شک

زینهار از دل در ظاهر بی تاب

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to hama3.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20