تبليغاتX
هردم ازين باغ بري مي رسد


هردم ازين باغ بري مي رسد

برطرف گشتن شک یعنی مرگ وجود شک است عشق می آفریند و عشق است که بازی وجود را در بر میگیرد

شازده و جهنم

رفته بود به سیاره یی نوین

یک گلستان جدید

به محض ورود چشم ها بدو خیره بود

او با دیگران فرق داشت

شایدم نداشت

اما سری در سرها  بداشت

دلبری ها شروع شد

ناز عشوه

پرده هایی که به یکباره ناگهانی بر سر اتفاقی کنار زده میشد

اما او

نه از برای اسارت آمده بود

روز ها میگذشتند

شاه گل آن گلستان دیوانه وار دامانش را چنگ زده وصله ای شده بود بر لوح پاکش

چنگ شاه گل را بشکست!

وین شکستن همانا و شروع جهنم همان

بدو تیغ افکندند از چپ و راست

خردش کردند

یکی بگفت بمانند کودکی خردسالست

او از کودکی چیزی نمیدانست

او تنها این بدانست که زیر دلش جایی خلایی بوجود آمده

که شازده حاضر نیست این خلا ی شیطانی با دستان پاک او پر شوند

شازده عاشق آدم است

عاشق دست ها

عاشق لب ها

عاشق نفس

عاشق شمیم خوش بوی عشق

او نه از برای خستگی پس از رنج لذتست

او میخواهد که ببوید

فقط ببوید

و از عشق بگوید

گذشت

گلی دیگر بدو گفت بمانند موشی بز دلست

آری موشی بز دل است

آری شازده چو موشی است

آه که الفبا از این گفته شرمسار گشت

آه که این سکوت از برای آن است که شازده میداند عاطفه شکستنیست

اگر با او بازی شود هر گاه امکانش هست که بایفتد و بشکند

انسان هم جایز الخطا

اما شکسته عاطفه را وصله بستن نشدنیست

زیبایی عاطفه به همین لرزانی و نازکیست

عاطفه بازیچه نیست

آری شازده چون موشی بزدل است

دگر گلی بدو گفت آه حتمیست که او سن و سالی کمتر ز گل ها دارد

زین همین خاطر هست که او را به من میلی نیست

آری میل را به تو نیست چرا که ترا بدان چه شازده خواهان است میلی نیست

ترا به تنفس توجهی نیست

تو به چیزی دیگر مینگری که از دیدگاه شازده بوی تعفن استمرار میدهد

تازه نیست!...

دل است که تازه است.

همیشه...

شازده را هیزی پنداریدند که کمتر از آن است که به حساب آورده شود

گویی کور گشته اند

آیا به یاد نمی آورند که سر انگشته اورا با چشمانی دریده میخوردند تا هارمونی موسیقی حرکات او را به تمام نظاره گردند

آیا به یاد نمی آورند که با رفتن شازده بود که زبان هایشان باز میشد از برای غیبت او تا شاید حفره خالی را از گوشت مرده پر کنند

آیا به یاد نمی آورند

نه گویی براستی فراموش کرده اند

آری گویی این رسم جاودان است

براستی فراموش کرده اند شازده

حال تو هیزی شده ای شایسته ی ندامت

چرا که به آنها دل نبسته ای

چرا که شیری هستی قدرتمند که به شکار آهوان نرفته ای

چرا که از خون رگ های پاره گشته حالت به بد حالی می گراید

چرا که از آه آهوی که شکار مکر شیر گشته اشکت در میاید

ای شیر بزدل

براستی راست گفت آن گل بدکاره

حیف چنگال هایت

حیف

 

نویسنده: مهدی ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to hama3.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20