ماه رجب!

مادربزرگ رفته عتبات توی ماه رجب تو این گرما. ماه رجب هفتمین ماه از ماههای قمری، ماهی بسیار شریف و از ماههای حرام است. رجب نام نهری است در بهشت که از عسل شیرین‌تر و از شیر سفیدتر است!!! و هر کس در این ماه روزه دارد، از آن نهر آب می نوشد. ناقلا مادربزرگ همیشه عاششقه شیرینیجات هست و چون دیابت داره دکتر ممنوع کرده میخاد زیر آبی بره و دنت وانیلی بخوره!

منبع رجب


پاسخ نامه

"اول از همه بگم که یکی از رفقا نوشته بود اگر کوتاه بنویسی بهتره ولی جواب اینه که نمیشه اینها

که اینجا میزارم یه سریش خاطرات واقعی هستند و مخلوط میشن با یک سری داستانهای سمبولیک

بعد یک دفعه جمع میشن اینجا آپلود میشن همه رو که نمیشینم پای بلاگفا آنلاین بنویسم

بیشترش ماله وقتیه که تو تاکسی هستی یا مثلا توی تخت قبل از خواب در هنگام مرور روز که گذشت

همش با موبایل نوشته میشه و بعد توی word جمع میشه و منتشر میشه و به همین دلیل هست که طولانیند

شما کوتاه بخونید اش."

مشتی اراجیف یا خاطرات و حقیقت پشت دیواری از آجر کلمه پنهان است

کوش؟

دیدیش؟

خب داداش کجاها رو گشتی؟؟؟

من اونجا که تو دانشگاه سکه میدادن رو دیدم نبود

اونجا که پول جایی بودا نبود

گفتم بودا یاد جای خـالی بـــــودا افتادم

اگر هنوز اونجا بود

چقدر وضع افغان های آن نواحی بهتر بود

راستی وقتی منفجرشان کردند

اون دور و بر نبود تا جلوی طالبان رو بگیره

بحث افغانستان شد

اعلیحضرت همایونی اومد گفت بیا بریم گردو

خیلی وقت بود ندیده بودمش گفتم اوکی اوکی!

یدونه هات چاکلت مخصوص و یه کیک فانتزی سفارش   دادم ، کنارمون یه پسر دختر افغانی نشسته بودن،اول که دیدمشون از قیافشون فک کردم ژاپنی یا چینی ای اند،آخه تا حالا هر جا این ملت نگون بخت رو دیده بودم  در حال عملگی بودن، ولی اینجا اونم فیس تو فیس در حال تناول قهوه و کام جویی از هم!عجیب بود.

پسره  واقعا خیلی از من باکلاس تر بود موها فشن ریش زیر لب هفت هشت لباس رو هم لباس نارنجی! من لاغر مردنی ، ته ریش غلیظ ، موهای آشفته نگران شدم ، احساس کردم  اگه زنده بمونم چند سال بعد تو هرات یا کابل شایدم قندهار، تو کافی شاپاشون،باید ظرف بشورمو  تقاص یه عمر مصیبت این ملت خوب بیچاره رو یه تنه پس بدم.

تو همین افکار بودیم و با اعلی حضرت گپ میزدیم که یه دفعه دو تا دختر با از این تخته ها که چوبی و بالاش گیره داره و اسمشون یادم رفته و چند کاغذ اومدن وسط کار این بنده خدا بچه های افغانستان و برا پروژه دانشگاشون میپرسیدن و تحقیق میکردن راجع به حقوق زنان در افغانستان بعد از دوران طالبان نمیدونم وضعیت حقوق زنان در افغانستان پس از از کنار رفتن طالبان چقدر تغییر کرده است؟ در حال حاضر حقوق زنان در افغانستان چقدر رعایت می شود؟ و اینا و از این حرفا.


اصلا من اومده بودم اینجا که بشینم مجله سینمایی بخونم تا شاید گوشه از نظر حضرت عزرائیل منو هم بگیره و به خیال اینکه منم هنرمندم، با عظت و احترام،بدون اینکه زیر تریلی ای،بی آر تی ای چیزی بپکنتم،قبض روحم کنه و شرمو بکنه.هات چاکلتم که رسید یکم روحیه ام بهتر شد،آخه هر وقت گشنم میشه از لحاظ روحی به پوچی میرسم،اعلیحضرت اومد به قلپ ازش بخوره شر شر ریخت رو پیراهنش.بهش گفتم بیخیال االان فقط یکم کثیف تر شدی، یدونه بی ام دبلیو گرد کردو جلو کافی شاپ پارک کرد و ازش یه دختر پسر با کلاس و هم   سن و سال خودم پیاده شدن، اعلیحضرت هنگ کرد .  دختر پسر اومدن تو از کنارمون رد شدن رفتن و رفتن روبرو نشستن.یک دقیقه ای گذشت که دیدم دختره داره مارو نیگا میکنه،اول یکم متاثر شدم فک کردم عاشقمون شده،دو تا دوتا چهار تا میکردیم که چیکار کنیم دست از عشقمون بشوره  اعلیحضرت  دید واویلا اینکه دوس دختر سابقشه ، این خدا هم همیشه میذاره  وقتی  هپلیم ما رو مورد عنایت خودش  قرار  میده . اونم چشم بر نمیداش که ، دوس پسرشم اندازه ی  تانک ،اگه پا میشد یدونه میخوابوند در گوشمون،هات چاکلتمون با اسمارتیز های رو کیکم که بلعیده بودمشون حتما از چشام بالا میاوردم.حالا این وسط اعلیحضرت هم شاخ شده از گنده لاتی هاش میگه تا اومد سرش رو به نشونه سلام پایین بالا کنه دستشو آورد بالا  و  حلقشو نشون داد،بعد سرشو مثل این عشوه های خرکی برگردوند.هر چی خورده بودیم کوفت اعلی حضرت شد.

تو مسیر برگشت میگفت اون سالها،هیجده-نوزده ساله بودم که با هم دوست شدیم،دوستم داشت با اینکه میدونست یکی دیگه رو دوست دارم،خواهرش بازیگر بود،همه جا حرفش بود،  کنار سوپر استار  ها  نقش  اول زن رو بازی  میکر د ،  ( این اوخر هم تو یه  تیاتر  بازیشو   دیدم ) دووم نیاوردیم ،یه روز خواست که فردا بریم فلون جا،گفتم حسش نیست،گفت باشه نیا پسرا واسم سر و دس میشکونن با یکی دیگه میریم،گفتم برو گمشو بابا،گوشیمو یک ماهی خاموش کردم،داشتم واسه کنکور میخوندم ، تحمل هیچ حاشیه ای رو نداشتم   ،یکی دوبار اومد در خونه،خودمو نشون ندادم،از حرفی که زده بود ازش متنفر شده بودم،زنگ میزد رو پیغام گیر خونه گریه   میکرد جوابشو نمیدادم،دیگه همه چی فراموش شد تا امروز ، خنده مون گرفت به کار دنیا ،   به اینکه تهران ،به این بزرگی،با این بیست و چند منطقه و چند صد محله،همیشه   اونایی رو که نبایدببینم میبینم  و تو  بدترین لحظه های  روحی  روانی روبرومون ظاهر    میشن  . من از امروز به خودم قول  دادم    که یا دوماد آقای کوثری بشم یا آقای علیدوستی.حالا بین یکتا ناصر و الناز شاکردوست کیو انتخاب کنم،اون به سلیقه ی مادرم بستگی داره البته رو جفتشونم اتفاق نظر داریم ولی  بخدا بخواد سرشون دبه در بیاره میرم جنیفر کانلی رو میگیرمو قید خونه و خونواده و تک تک شماها و همه چی رو میزنم،   من الان توازن موازن روانی ندارم،همه چی ازم بر میاد.بعد به خاطر اینکه دل مادرمو شیکوندم خدا کاری میکنه که ،بشم داماد شریفی نیا اینا

با ماجرای اعلیحضرت یاد ادبیات افتادم کسی که هی اس ام اس میزد کاش... کاش... کاش... زنگ زد،جوابشو ندادم،تکست داد جوابشو ندادم، گفتم هر چی جای خودش رو داره الان وقت امتحاناست بعد نمیدونم چرا دیگه منو نمیشناخت! البته چه بهتر اما نه به اون شوریه شور نه به این بی نمکی! از این نتیجه گیری آخرم آدم یاد جنگل های شمال میافته فکر کنم اونجا پیداش کردم

اونجا که پسره افغان غمگین بودم نبود

اونجا که خنده ها چند متری دور بود نبود

فكر مي كني اون دور ها اون بالا ها اون بالاتر ها چيزي است كه مي خواهي پيداش كني

میگن دور و بر صداقت میفته اما اینقدر دور راستی صداقت گشتم و گشتم که دیگه مطمئن دارم میشم که اونجام نبود

وفا و معرفت جک میگی اونجا که عمرا پیداش نکنی

اعتماد و وفای به عهد و امانت داری هاها خیلی عقبی اونجا رو که دیروز با هم گشتیم و نبود!

جایی که تهمت زدن بود نبود

حتی یه جا بود که حسادت و عقده داشت بیداد میکرد گشتم نبود

فکر کنم نیچه قبل از ما پیداش کرده بود

گفته بود :« در همه چیز یک چیز محال است: عقلانیت»

 

و چنین گفت نیچه ! چند روزی توی جوب های پر از خالی انقلاب صدای قدم های موش میاد! تله گذاشتم از اون جسبناکاش که موش بچسبه وقتی بیچاره زورش نمیرسه دستاش و بکنه ببینم شاید اون دور بر پیدا بشه چیزی موش مرده ای نمییی  دون نم؟!

آقای احمدی نژاد برداش پنج رو تهرانو چار میخ تعطیل کرد،واقعا ازش مچکر شدم، نه واقعا فک میکنین خوشحال شدم؟اونم  تو روزایی که  سوزن وجودم گیر کرده رو نحصی و بی نهایت اندراحوالم(شما ان در احوال بخونید)،یه حال خاصیم این روزا که غریب با چند سال گذشتم نیست،تو خیابون راه میرم این جونای تین ایجر رو میبینم که دارن معصومانه تو هم میلولن، اشک تو چشام جمع میشه،مطمئنم هر کدوم از اینا یه آرزویی دارن بعضیاشون عاشق دخترای هم سن و سال خودشونن،بعضیاشون تو این سن کعبه ی آمالشون اینه که دانشگا دولتی قبول شن،خیلیاشون هم رویاها دارن،ولی نمیدونن زندگی رویا کش بی شرفیه،نمیدونن وجودشون داره رو قبر مرده ها قدم میزنه.راسش نمیتونم تشخیص بدم چمه،اینقد دل نازکی از من بعیده.

به هر حال این روزا زیاد حال روز خوبی ندارم،شدیدا میل به بی عشقی وجودمو احاطه کرده،دلم شدیدا تنهایی میخواد مطمئنم هر کی بخواد بهم نزدیک شه میزنم شل و پلش میکنم (جون مادرتون این گزینه رو کسایی در نظر بگیرن که شوماره تلفنی ازم دارن ،نسبت به صدای تلفن آلرژی پیدا کردم،خواهشن آدم حسابم نکنید حالا حالا ها)،تو خیابونا هم ،آدمایی که از فرط بی عشقی مرده اند پرسه میزنن،هیچ خبری نیس این گوشه ی دنیا، اینقد زر میزنیم و غیبت میکنیم میریم دورو بر تهرون فوتبال دستی میزنیم و کباب میخوریم آفتاب سوخته میشیم بحث فرهنگی میکنیم که پنج روز تعطیلاتمون تموم شه و دوباره بریم سر کار و زندگیمون و دوباره تنها و غمگین بشیم مث الان مث همیشه،گور بابای نمایشگا کتاب

کجا بودم آها گفتم نیچه پیداش کرده کش رفته

اونجا که کیف پوله بود توش سکه و تراول چکا بودن بعد رفتیم دادیم صاحابش نبود چونکه همین چند هفته بعدش بود کیف پول من و موقع ورزش از سالن کش رفتن اگه پیداش میکردم عمرا نمیذاشت

آها اون پسر کوچولوه بود که کتک میخود دورو برش کسی نبود!

بابا اصلا چرا راه دور بریم یادته راهنمایی بود گمونم وقتی اون کوچولوه زنگ تفریح اون بزرگتره میخاوبوندش کف زمین میشت روش... یادته همه بودن خودمم اون تو تماشاچی ها بودم اما کس دیگه ای نبود!

بزرگه رو چند وقت پیش دیدم بزرگتر شده بود یه لیوان از این بزرگا آب جو دسش بود نمیدونم نیویورک بود یا لندن

یادم رفت ازش بپرسم هنوز کسی رو میزنه زمین یا نه

 

کوچیکه چطور خبری ازش نبود تا همین اواخر که دیدمش

نفس میکشید

ولی فکر کنم یادش رفته بود دیگه گنده هه روش نیست

وزن گنده هه داشت خاطرات کوچیکه رو خفه میکرد

ضجه های خاطراتش رو میشنیدم

هرچند ازش فقط یه عکس تو فیسبوک دیدم

کوچیکه شاگرد اولمون بود

دامپزشکی میخوند

بزرگه حس درس مرس نداشت

تو بهترین دانشگاه فیزیک! میخوند

بزرگه گفت آدما عوض میشن میخندید

نمیدونم نظر کوچیکه چی بود؟

ازش پرسیدم هنوز جوابی نداده

شاید وزن تماشاچی ها بیشتر از خود بزرگه گلوش رو فشار میده؟

وقتی بهش فکر میکنم میگم ای کاش این اتفاق نمی افتاد

کافی بود من اونجا نبودم حداقل برای من این اتفاق نیافتاده بود وزن من از کوچیکه برداشته میشد

اما نه وقتی بیشتر فکر میکنی میبینی چه میدونستی اینطور میشه

تو هم کوچیک بودی اون باید می بود

که نبود

سر ظهره ، میرسم ترمینال ول وو نیست با خوشحالی! بنز سوار میشم ؛ یه پسره هم جلو سمت راست نشسته،دستشو تا بند انگشتش کرده  تو دماغشو هرچی ان دماغ داره، درمیاره و میماله به در و دیفال اتوبوس ،حالم بد میشه احساس میکنم داره انگشتشو میکنه تو دهن من،به سختی آب دهنمو قورت میدم و سعی میکنم ذهنمو از این حرکت مشمئز کننده ای که  یکی از همجنصانم از خودش داره بروز میده منحرف کنم؛ شروع میکنم به صحبت با بغل دستیم پسر خوبیه توی مرکز آمار ایران کار میکنه مکانیک میخونه یه ناخون بازو سمت چپ رو سوراخ میکنه و باصدایی ملوسانه میگه "آقا این کیف شماست" یا "این کیف کیه" یه همچین چیزی یادم نیست بدون اینکه نگاش کنم کیف صاف میکنم تا بمونه تو کف و دفعه بعد کرم نریزه از همون اول همش حواسش به حرفای ماست اما پسر جلویی بد تو کفه همین خانومس دوستشم طرف چپ نشسته یه فنچه رو خر کرده

بالاخره برمیگرده میگه شما چی میخونید خانوم؟

دارم دکلمه ی شعرای سهراب سپهری گوش میدم با صدای خسرو شکیبایی،احساس خوزه مورینیو بودن بهم دست داده،همش نگرانم که یه لک کوچیک بیفته روی لوح سپید احساسات ملتهب شده ی گرم و داغ در شهر پشت دریاهای سهراب سپهری و من مثل مربی ای که تیمش به خاطر یه شیکست مفتضحانه ،قهرمانی رو از دست داده   سر افکنده شده بشم و همه ی حس کاذب اعتماد به نفسی که دارمو از دست بدم.اگه  اینقد  که نگران عواطف و احساسات رومانتیک بودم،نگران کارنامه اعمالم بودمو به جای بحث راجیع به افکار ویتکنشتاین و  افلاطون و بودا و آیین هندو ها در مورد لباص زیر فوق العاده ی دخترا مثله این پسر جلویی ها صحبت میکردم الان کم کمش برای خودم رو سرم یه حاله نور داشتم،یه حاله نور زنونی که هم اسپرته  و هم نورش بیشتر و صکثی تره.

بلاخره ظرفیت تکمیل میشه و راننده ماشینو آتیش میکنه.خانوم ناخون تیزه داره به پسره میگه قیافت به سیگاری ها میخوره باید بزاری کنار اینا اونم میگه سیگاری نیستش از این اراجیف قرطی بازی که هر گور خر کارتون ماداگاسکار هم دیگه واسش تکراریه این حرفا ناز و ناز کشی ها هردوشون فک میزنن و دارن سر اون یکی رو شیره میمالن چقدر بورینگ! این دوتا مسافری که در ضلع شمالغربی ام کنارم نشستن دوص پسر دوص دخترن،هی همیدیگه رو میچلونن، ماچ موچ صدادار میکنن اینقد که منم دلم میخواد از سر ناچاری بپرم از اون پسر ان دماغیه لب ب،گیرم،ولی خدا به جونیش رهم میکنه  و  من مثله یه پسمل خوب اوق! پا میشم جام رو با یکی از بچه ها که دو صندلی عقب تره عوض میکنم

البته راحت نبود اما وقتی ماجرا رو واسش گفتم مردمکشان در نهایت توان گشاد شد و دهان باز و بی اختیار رفت جای من یعنی جای سابق من نشست و جاش رو داد به ما

البته قبل از تعویض جا به بغل دستی که بنده ی خدا هنگ کرده بود گفتم عزیزم چیه مگه چی دیدی همه دخترا مثه همن

بنده خدا برگشت بگه نه و فلان وبیسار که گفتم خودت رو گول نزن
داشت اراجیف میگفت که نمیدونم این دختره دیگه خراب شدو اینا که من دیگه اعصاب ام داشت خورد میشد موبایل در آوردم برم اینترنت که دیدم دیگه باتری ندارم کتابم که موقع حرکت بخونم حالم بد میشه
خوابم هم که نمیومد این شد که جا عوض کردم
خب داشتم میگفتم که
اومدم عقب به این خیال که آخیش راحت شدیم ماه کامل و شب کویر که دیدم نه زهی خیال باطل
یه دخمل خانومی این وسط نشسته بود دید حرکت فیلم فارسی بنده رو حالا داره نقشه میکشه
نور مهتاب روی کویر رو نگاه میکنم گوش هام رو حس سهراب سپهری قدرت داده همه چیز رو میشنوم
خوشگله قشنگه یه همچین چیزی در گوشی نه یه همچین چیزی
به اون که اون ور نشسته خوشگله
نهههه! متوسطه
توی افکار خودش حتما میگه مهم نیست خر که هست!

خب چی کار کنیم

نمیدونم تو اینکاره اییی
هه هه هه خنده
چند دقیقه بعد یه دفعه برمیگرده

سیصد و شصت درجه در یک هزارم ثانیه

مثه اینکه همین الان فهمیده باشه کههه...   آقا شما چقدر شبیه دکتر یاوری هستین؟

با لبخندی یه جواب چرتی میدم که اما توی مخم داد میزنم خفه بابا خر خودتی دکتر چی چیییی؟ 

در ادامه از تناقض گویی هاشون معلوم میشه یعنی به طور صد در صد که دکتر یاوری تخیلییه اما به روشون نمیارم
احساس شاسکول شدگی دارم و این رو با لبخند سرد و حرف زدن بی احساس بهشون نشون میدم که فکر نکنن در امر شاسکولاسیون موفق بوده اند


میفهمم که نخیر امشب از آرامش خبری نیست

خیلی بعده آدم حرکت بعدی دیگران رو بدونه
باعث میشه بیشتر از پیش جا بخوریو ندونی چی بگی یا چی کار کنی
بالاخره هر جور بود دکشون کردم رفتن
ولی واقعا نفهمیدم هدفش چی بود؟؟

واسه خیلی ها این داستانها علمی تخیلی اند
واسه همونی که شماره مزاحم تلفنی ام رو دادم بش رفته بود باهاش بیرون رفته بود قیافش مثله خری بود که بهش کیت کت داده باشن
هنوز که هنوز هر جا میره و میشینه از اون میگه از یه ... چه بگم؟

طوریم رفتار میکنه انگار کاری کرده که جای تحسین و بارکلا داره! مثه کسی که کت کرده و یا جفت شیش آورده و مارس کرده!



راننده اتوبوس از تو اینه اون دو تا رو نیگا میکنه،صداشو زمخت میکنه میگه آقا مراعت کن،اول فک میکنم با منه،آخه با وضعیه که این سه تا برگشتن خراب شدن روی من کل اتوبوس ام که دسشون درد نکنه مردم ایران هستن دیگه چشما داره از حدقه در میاد زل زدن ،ولی  با من نیس،با اون دوتاس،دختر فنچه ناراحت میشه… یکم جلوتر طرفای اکباتان با دوصپصرش و دوصتدوصتپصرش و خانوم ناخن تیزه پیاده میشن.

حالا من موندم و همون دو تا دختر بنده ی خدا که دنبال شبیه سازی شده ی دکتر یاوری تخیلی اند تعقیبم میکنن، هر مسیری من میرم کنارم میان اون یکی به این یکی بلند بلند میگه پسر خوبیه!،استرس تمام وجودمو میگیره،با دلهره تو ذهنم مرور میکنم ببینم جایی در مورد اینکه چه کار کنیم اینقده ضد حال نباشیم و تو ذوق یکی که باهامون حال میکنه نزنیم  چیزی ننوشته…

میدونی یه موقع هایی آدم از چیزایی نا امید میشه که تاسف بر انگیزه..از اینکه چرا همیشه غالب و مغلوب داریم چرا گشنه ایم و از عقب تر با دید عادلانه نگاه نمیکنیم

چرا وقتی قدرت داریم باید حتما اون رو در استعمال دیگران پیاده کنیم و چرا لحظه ای نمی اندیشیم که فردا آیا ضعیف تر نخواهیم بود

آیا اونی که امروز نمیبینیمش فردا به گوشه چشمی از او محتاج نخواهیم بود
ای کاش قدرتمندان یاد بگیرن جایی برای بخشیده شدن باقی بگذارند  .

تاکسی شهرک سوار میشم رفیق آمار گیرمون هم بچه شهرکه

خدا رو شکر هفته ی یه روز بیشتر نمیرم جهنم این یکی برام خوب بود،هر چقدر بهم تو ساوه با اون دانشگاه کثافتش سخت میگذره اما الان تو ترافیک سعادت آباد میدون کاج راضیم،چیزی فراتر از رازی بودن ،همین

تا خانه سکوت حکم فرماست و من این خاطرات رو مینویسم که کپی پست کنم اینجا! بارون گرفت

چه بارونی!

...

یه جا دیگرم گشتم

میگفتن وقتی گلا رو گرگا پر پر میکنن نیست

آره راست میگفتن

موووآآچ

توی جاده

وقتی اون دختر کوچیک که معصومیت از چهره اش فریاد کمک کمک میزد وقتی اون ایکبیری سیاه کثیف بوسیدش نبود

مطمئن اونجا نبود واسه خاطر همینم دمم گذاشتم رو کولم و رفتم جهت مخالف

اما جالب بود چشم های مردم جاده که از حدقه زده بود برون و داشت تمام بدنشون رو میکشید سمت خلا

یادم یکی دیگه هم بود که دنبالش بود

من و دید و اشتباه گرفت

فکر کرد من خودشم

خوده خودشم

یادم دو نفر دیگه هم باهاش بودن

برگشت به اون دو تا گفت یافتم یافتم

زیباست نه؟

نه متوسطه

نه متوسطه

دروغ میگین خودشه

زیباست

خب حالا چی کار کنیم؟

نمیدونم تو شکارچیش هستی

ممم؟

بگیم شبیه شه؟

سکوت

سکوت

تو شبیه دکتر زرتشت فریدریش نیچه هستی ؟

سکوت یعنی نه من نیستم

شایدم بودم؟

هان؟

شایدم هستم؟

آخ الآن فهمیدم که هستم

چه قدر زود دیر شد باز هم

فکر کردی بیخیال شدن

معلومه اصلا نگشتی دنبالش

تا خود آزادی دنبالش بودن

تا خود آزادی !

مسیحی اگر میدانست شلاق چیست هرگز خودش را تکفیر نمیکرد

مسیح که معصوم است

 

 

 

ادامه دارد؟

يارانه

آقا يارانه من کجاست؟!

میخام باهاش لپ تاپ بخرم

واسه دوس دخترم تاپ بخرم

شایدم دوتا شلوار بخرم

یا ماشین جاگوار بخرم

داداش یارانه من کجاست

میخام باهاش خونه بخرم

بعدش واسه فنچا دونه بخرم

آب جو واسه صبحونه بخرم

کاناپه کنار شومینه بخرم

یه آهنگ دیوونه دیوونه بخرم

اونکه رومانتیک میخونه بخرم


تو سایت دانشگاه دیدم یه بنده خدا بغل دستی داره در به در سرچ میکنه ثبت نام یارانه و یارانه ها و مرکز آمار ایران و اینا واسش اینو سرودم دلش واشه تازه خودشم خوند خوشش اومد.

لالا لالا گل پونه کاکام اومد توی خونه پولش دادم بدش اومد نونش دادم خوشش اومد نگاش کردم بدش اومد نازش کردم خوشش اومد.

یادش بخیر !


تلم به  زدن!

<< یکی با سرچ همین موضوع اومده تو وبلاگ من گفتیم دست خالی نزاریمش >>

.:: وبلاگ حماسه ::.

http://vagouye.blogspot.com/2010/04/blog-post_17.html


http://www.google.com/search?q=%D9%88+%D8%AA%D9%88+%DA%86%D9%87+%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C+%D8%A7%D8%B2+%D9%85%D9%86+%D8%9F&ie=utf-8&oe=utf-8&aq=t&rlz=1R1MOZA_en___IR362&client=firefox-a


http://webcache.googleusercontent.com/search?q=cache:AFiBLbpCfV0J:vagouye.blogspot.com/2010/04/blog-post_17.html+%D9%88+%D8%AA%D9%88+%DA%86%D9%87+%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C+%D8%A7%D8%B2+%D9%85%D9%86+%D8%9F&cd=1&hl=en&ct=clnk&client=firefox-a


آنکس که میل به مال‌اندوزی دارد، باید از زنبور عسل سرمشق گیرد. او بدون ‌این‌که گل را پرپر کند به جمع‌آوری عسل می‌پردازد. تو نیز ثروت خویش را بدون نابودی منبع آن، کسب کن! آنگاه اندوخته تو بیش از پیش افزایش خواهد یافت.




و من ندانستم تلم به چیست!؟
گویند چیز خوبیست
گویند من میاید زیر دستم و به بادش می دهم
اما من نفهمیدم آیا تلم به آخرش است
اگر نیست پس چه؟
و اگر هست چرا قلبم رضا نمیدهد ؟
چرا وقتی میگویند عاشقم میشوند حس چهارپایان دارم!
عشق توهمی است مجازی برای فرار از واقعیت ریاضی چارچوب تلم به

ارتعاش در راستای ایکس و ایگرگ

آری درست است
ولی همان بهتر در مجاز سیر کنیم

واقعیت زبان پنهان جاری در بین مجاز هاست

ولی چهارپا هم نشویم یک وخت
یا نکند به هنر های تجسمی دلببندیم که همه در رنکینک بعد از تلم به اند
لطفن کمی آهسته‌تر ، تهران در خطر است .
و تو ای تیوپ !
جون من دل نسوزان برای عابرپیاده
آن پیاده اگر تلبه زن بود لاستیک مارشال زیر پیکان گوجی اش مینداخت
تو غصه پیاده را نخور
ای تیوپ بی باد عابر پیاده به تو باد نخواهد داد!
عابر پیاده دلش یه جا اسیره
آهسته تر برانید
جاده لغزنده است
هر ان گسل ها از هم گسسته می شن

غرور و ...

.:: وبلاگ حماسه ::.
هر شب به ماه نگاه میکنه ماه واسش یه آینست که خورشید رو نشون میده
خیالش رو راحت میکنه که خورشید هست
هست نرفته خواهد بودو خواهد آمد
میلیون ها طره ی"تاریک" با دیدن عکس خورشید در آینه ماه برق میزنن
وقتی خورشید رو با "چشمون سیاهش" میبینه خورشیدم اونو به "روشنی" خودش میبینه با قامتی راست ایستاده در ایوان سرفراز تن
لب ها پرده ها رو کنار میزنند و لبخند سفید دندان رو به رخ سیاهی شب میکشه
سیاهی از سفیدی دور میشه "یک سفید و یک سیاه با هم زیبا هستند"
ولی سفیدی همیشه با غرور خودش سیاهی ها رو میپوشونه
تا سیاه زیبای پنهون بمونه
اما غرور خودش زیباست چون آخرین یاوره
هیچگاه جلوی احدی تسلیم نمیشه
واسه همینم به صاحبش قدرت میده
جایی هست که غرور اونجا شکست بخوره؟؟!

نمایشگاه کتاب

براي اهالي علم و فرهنگ، ارديبهشت ماه، زيباترين فصل سال است؛ نه به دليل جاذبه‌هاي بهاري (كه آن نيز به جاي خود نيكوست) بلكه به اين دليل كه بزرگترين اتفاق فرهنگي سال يعني برپايي نمايشگاه كتاب که در اين ماه رخ مي‌دهد.

یکی از ویژگیهای نمایشگاه کتاب تهران اینست که آدمها را حتی اگر کتابخوان هم نباشد، ناگهان کتاب خر میکند!این موضوع احتمالا ریشه در جوگیری بیش از حد ما ایرانیها دارد که با اینکه آمار سرانه مطالعه سالانه و ماهانه مان از محله شلغوز آباد سفلای کشور تیمور شرقی هم پائین تر است باز  استقبالمان از نمايشگاه كتاب تهران انقدر گسترده است!البته مردم ما در زمینه جوگیری سابقه دیرینه دارند!

شايد در نمایشگاه کتاب تنها اتفاقي كه مي‌افتد جابه‌جايي کتاب است از غرفه‌هاي نمايشگاه كتاب به كتابخانه شخصي در خانه!

آنچه در اين دهه طبق يك سنت رسانه‌اي تكرار مي‌شود تاكيد بر اهميت مطالعه و افسوس بر كاهش کتاب خواني در سطح كشور به ويژه تحصيل‌كردگان است. اما شايد كمتر به خود نمايشگاه كتاب به عنوان يك مكان اجتماعي و فرهنگي توجه شده است، در حالي كه مي‌توان بسياري از مناسبت‌هاي فرهنگي و واقعيت‌هاي اجتماعي موجود را از طريق بازنمايي كنش‌هاي بازديدكنندگان و نحوه مواجهه آنان با کتاب و نمایشگاه کتاب، مورد بازشناسي قرار داد و درك كرد.

براي اثبات اين مدعا دست كم مي‌توان دو دليل قانع‌كننده ارائه كرد. اول اينكه به گفته متوليان امر از نظر آمار نمایشگاه کتاب پربازديد كننده‌ترين نمايشگاهي است كه در طول سال برگزار مي‌شود و دوم اينكه اقشار و گروه‌هاي سني مختلفي با سطوح مختلف تحصيلي از نمایشگاه کتاب تهران ديدن مي‌كنند. پس مي‌توان خود نمایشگاه کتاب را به عنوان يك پديده اجتماعي مورد تحليل قرار داد و به عنوان يك پدیده درس آموز فرهنگي نگريست.

همه اینها را گفتم که بگویم امسال من هم از این جماعت جوگیر شده، جدا نیستم و بگم که میخام بهانه ای گیر بیاورم تا برای خرید کتاب پیوتر ایلیچ چایکوفسکی tchaikovsky به نمایشگاه کتاب یه سری بزنم انشاالله این جمعه.

همچنین میخام به غرفه بانک شهر هم یه سری بزنم به شما هم توصیه میشه اکید. اسمشو گذاشتن بانك شهر كه ترجمه انگليسيش بشه City Bank تا همون بانك معروف CitiBank رو به ذهن متبادر كنه.

در ضمن ساعت کار بانک صادرات مستقر در نمایشگاه کتاب  تهران به منظور دریافت کارت یارانه ها از 9:30 تا 18 اعلام شد.

دوستایی که رفتن نمایشگاه کتاب میگن چقدر بازار عينک آفتابي ray ban و سي‌دي و تي‌شرت و... گرم است. پاک يادشون رفته اينجا نمايشگاه كتاب تهران است!

firefox جدید اومده دانلود کنید.